هروقت روستایی ساده دلی بنشیند و «خیال پلو» بپزد
و آرزوهای دور و دراز ببافد
حاضران این مثل را می زنند.
می گویند یك روز زنی كه شغلش ماست فروشی بود،
ظرف ماستش را رو سرش گذاشته بود
و برای فروختن به شهر می برد. در راه با خودش فكر كرد
كه «ماست را می فروشم و
از قیمت آن چند تا تخم مرغ میخرم. تخم مرغ ها را زیر مرغ همسایه میذارم
تا جوجه بشه.
جوجه ها كه مرغ شدند می فروشم و از قیمت آن گوسفند می خرم. كم كم گوسفندهام زیاد میشه،
یك روز میان چوپون من و چوپون كدخدا زد و خورد میشه كدخدا مرا میخواد
و از من میپرسه : چرا چوپون تو چوپون مرا زده؟
منم میگم : زد كه زد خوب كرد كه زد !» زن كه در عالم خیال بود
همینطور كه گفت : «زد كه زد خوب كرد كه زد» سرش را تكان داد
و ظرف ماستی از رو سرش به زمین افتاد
و ماست ها پخش زمین شد...
εїзمثـــل پــروانـــه مـــیگــردم دور سرت،،کـه همــه بـبـینـن و برن از دور و برتεїз
نظرات شما عزیزان:
مهسا 
ساعت22:34---28 شهريور 1391
سلام پارسایی ممنون که سر زدی وبت عالیه
×...× 
ساعت12:12---16 تير 1391
الآن عوض کردی دیگه؟!؟
☂ ☻ ☺ ☹ εїзLöv ஐ ☎ ☏ ✌☂ ☻ ☺
اینه اگه بزاریش ممنون میشم پاسخ:
پوزش دوست من
نتم قطع شده بود نتونستم
eli 
ساعت19:49---15 تير 1391
حالمو گرفت... پاسخ:
آخی چرا جوحو؟؟؟نکنه روستایی بودی تو؟؟؟
|